نگاهی روانشناسانه به فیلم «گنجه رنج» The hurt locker به کارگردانی کاترین بیگلو

فیلم «گنجه رنج» برگرفته از داستانی است به نوشته مارک بوال و به کارگردانی خانم کاترین بیگلو که توانسته است بینندگان را  به خود جذب کند و خود را از سایر فیلمهای جنگی غیرمستند آمریکایی جدا کرده و برای مخاطب طعم دیگری دارد؛ از اینرو در اکران عمومی توانسته از اقبال خوبی برخوردار باشد. ضمن اینکه در فیلم سربازان زیادی وجود دارند اما بیشتر 3 مرد در یک گروه متخصص خنثی‌سازی بمب مد نظر قرار دارند و در واقع داستان فیلم را برای ما می‌سازند.

اُون الدریج (برایان گراتی) شخصیتی با اعتماد به نفس پایین، رفتاری نوروتیک و گاهاً کودکانه، مشتاق برای مورد توجه قرار گرفتن، همراه با یک ترس از آسیب دیدن که البته تخصص او درکار، خود نکته‌ایست که اگر مشکلات ذکر شده قبلی را از وی حذف کنیم می‌تواند یک سرباز بسیار خوب باشد.

گروهبان جی تی سنبرن (آنتونی مکی) که سعی می‌کند علیرغم ترس درونی‌اش از عدم موفقیت، فردی دقیق، باهوش و کنترل‌کننده و شاید دچار یک پرفکشنیسم جلوه کند. و گروهبان ویلیام جیمز (جرمی رنر) که جانشین تامسون رهبر کشته شده گروه می‌شود، با خصوصیاتی بارز و قابل تحسین نسبت به الدریج و سنبرن نظر بیننده را جلب می‌کند و البته از بازیگری هر سه اینها در هر سکانسی، بیننده دچار دل‌نگرانی، دلهره و اضطراب می‌شود.

فیلم با جمله‌ای از کریس هجس روزنامه‌نگار نیویورک تایمز آغاز می‌شود:

«جنگ یک ماده مخدر است»

لازم دانستم قبل از پرداختن به محتوای فیلم به نکاتی درباره این جمله اشاره کنم. با دیدن این جمله هر کس ادراکی از آن پیدا می‌کند و در صورتیکه بخواهیم جنگ را افیون بدانیم، به نوعی تمام بار سنگین هزینه‌ها و اتلاف انرژی‌ها و دیگر صدمات بیشمار جنگهای سراسر تاریخ را بر دوش تک تک سربازان آن تقسیم کرده‌ایم و البته از نگاه مسببین اصلی جنگها در تاریخ، این استراتژی خوبیست برای سرپوش گذاشتن بر آنچه می‌توان آنرا ابراز خشم نسنجیده و بیمارگونه برخی سیاستمداران دانست.

گرچه کارگردان خواسته فقط به یکی از دلایل جنگها در طول تاریخ اشاره کند، اما در صورتیکه وی بخواهد بیننده این جمله را بخواند و بعد با این ذهنیت به دیدن فیلم بپردازد، این را مبین فاصله عمیق وی با آنچه واقع‌گرایست می‌دانم، و نمی‌توان همچون فیلمهای قبلی وی آنرا فراواقعیت‌گرا نامید، باید بدنبال آن در جائی پشت واقعیت گشت.

از سوی دیگر این واقعیت وجود دارد که انسان تنها موجودیست (به غیر از مورچگان) که بر علیه نوع خود عملیات می‌کند و اندیشمندان زیادی در مورد متجاوز بودن انسان توافق نظر دارند، چنانکه زیگموند فروید می‌گوید: «انسان حیوانیست غارتگر». اما این خصیصه انسان بالقوه است و تا زمینه‌های آن فراهم نشود  بالفعل نمی‌شود.

دلایل دیگر از جمله یک فرهنگ نیز می‌تواند در بروز جنگ مؤثر باشد. اما تمام اینها نمی‌تواند سرپوشی بر پرخاشگری افراطی و مضر مسببین اصلی جنگها باشد. در صورتیکه سرباز دچار چنین حالت بیمارگونه‌ای شود تأثیر آن به مراتب کمتر از ویرانیهای گسترده‌ای است که ما در تصاویر فیلم می‌بینیم که تازه این تصاویر مستند نیست و لوکیشن در کشور اردن است.

در هر حال اگر افیونی به نام جنگ وجود دارد که می‌تواند سربازان را معتاد کند، کشت‌دهنده و پخش‌کننده آن چه کسانی هستند؟

علاقه‌ای نداشتم اینگونه شروع کنم اما نگاه طفره‌آمیز و محتاطانه‌ای که کارگردان در قبال واقعیات دارد مرا بر آن داشت تا علیرغم علاقه‌ام به کارهای خانم کاترین بیگلو، بدین ترتیب وارد فیلم شوم.

بغداد سال 2004 میلادی. گروه 3 نفری سربازان آمریکایی که متخصص خنثی‌سازی بمب هستند مشغول بررسی وضعیت محموله‌ای مشکوکند و برای این کار از یک روبات خنثی‌کننده بمب استفاده می‌کنند.  سربازان عراقی در کنار سربازان آمریکایی در حال خالی کردن منطقه‌ای هستند که شعاع احتمالی انفجار نامیده می‌شود.

وضعیت جنگ‌زده کشور عراق، بگونه‌ای تصویر شده که گوئی نظامیان مانند دیگر مشاغل، مشغول حرفه خود می‌شوند و انگار دکانی است در کنار دیگر دکانها که حالا بساطش را پهن کرده است؛ البته به همراه آلودگیهای صوتی و روانی که از خصوصیات این شغل است. نفربری حامل نیروهای امنیتی ویژه آمریکایی وارد صحنه می‌شود و سپس نیروهای ویژه عراقی با لباسهای سیاه و سوار بر یک خودروی نظامی به آنها ملحق می‌شوند. تک‌تیراندازها ساختمانهای اطراف را می‌پایند و گروه خنثی‌کننده همچنان مشغول استفاده از روبات است و بجای خنثی‌سازی، تامسون، رهبر گروه، می‌گوید می‌خواهم این مردم بفهمند که اگر قرار باشد آنها وسط خیابانهایشان برایمان بمب بگذارند ما هم خیلی راحت خیابانهای کوچک لعنتی‌شان را منفجر می‌کنیم. سپس تصمیم می‌گیرد تا محموله مشکوک را منفجر کند که نقص فنی روبات باعث می‌شود تا گروهبان تامسون شخصاً اقدام به حمل مواد منفجره به سمت محموله مشکوک کند. جاسازی بمب را انجام می‌دهد و در حالیکه از آن دور می‌شود ناگهان الدریج متوجه کسی در قصابی می‌شود که مشکوک به این است که کلید انفجار بمب که یک موبایل است در دست اوست. به سمت او می‌دود و به او هشدار می‌دهد و همزمان بمب منفجر می‌شود و تامسون در این صحنه در اثر انفجار کشته می‌شود. بمب اولیه تا 25 متر شعاع مرگ آن بود اما چون تامسون به آن محموله، بمبی دیگر اضافه کرد در حالیکه بیشتر از 25 متر با محموله فاصله داشت کشته می‌شود.

بعد از این حادثه و مرگ تامسون گروهبان جیمز به گروه براوو  (گروه خنثی‌کننده بمب) در اردوگاه پیروزی منتقل و کار خود را به عنوان جایگزین تامسون آغاز می‌کند.

به واقع در این فیلم از هیکلهای تنومند، صحنه‌های پر از اکشن اغراق‌آمیز، تکنولوژیهای پیشرفته و پیچیده نظامی و سلاحهای عجیب و مخوف خبری نیست و کارگردان سعی کرده تا همچنان ساده و واقع‌گرایانه وضعیت سربازان آمریکایی حاضر در عراق را توصیف کند و گویی علاقه‌ای به تبیین حضور سربازان در عراق ندارد و البته اگر ایشان بدون جانبداری به تبیین این موضوع نیز پرداخته بود، وجه انسان‌گرایانه بودن را نیز به آن اضافه می‌کردم.

نکته‌ای که باعث می‌شود از این به بعد داستان فیلم مخاطب را به دنبال خود بکشاند، صحنه‌های پراسترس و ترغیب‌کننده فیلم است تا جایی که مخاطب به لحظه حاضر فکر می‌کند و بدنبال چگونگی پایان فیلم نیست. حل مسئله‌ای را می‌نگرد که برایش تازگی دارد و مثل بازی‌های فکری داخل مجلات تکراری نیست و تا به حال به آن پرداخته نشده، و این فیلم را مهییج کرده است.

کارگردان بسیار زیرکانه از بین رسته‌های مختلفی که در ارتش وجود دارد، رسته خنثی‌سازی بمب را انتخاب کرده تا موضوعی باشد که تا به حال کسی به آن نپرداخته و البته زیرکانه‌تر، این که آنها را کسانی معرفی می‌کند که قبلاً در اطلاعات و یگان کماندو  بوده‌اند و حال به اینجا منتقل شده‌اند و با اینکار گروه آنها را پراهمیت‌تر از یگانهایی مثل اطلاعات و کماندو جلوه داده که برای بینندگان تقریباً آشنا هستند. در واقع مثل این است که می‌خواهد افرادی گمنام اما مهم را در یک مستند معرفی کند.

سربازانی که در این رسته خدمت می‌کنند شغلشان آمیخته با هیجان و دلهره است و تمام وجود و هستی سرباز در خطر دیده می‌شود و مثل این است که کارگردان دلهره را در طول فیلم بارها به بیننده تزریق می‌کند.

من سعی نمی‌کنم به جزئیات در این فیلم بپردازم چرا که نگاه کردن به این فیلم نیاز به یک نگاه کل‌گرا را دارد، چرا که همان طور که اشاره کردم هر از چند گاهی محموله مشکوکی در شهر بغداد گزارش می‌شود و گروه برای خنثی‌سازی به آنجا می‌رود و در نهایت بعد از تهییج بیننده، خنثی‌سازی با موفقیت انجام می‌شود و این سیکل ادامه دارد. از این حیث می‌توان فیلم را در زمره فیلمهای حادثه‌ای هیجانی در نظر گرفت. اما لازم می‌دانم به شخصیت‌های مؤثر در فیلم اشاره کنم.

گروهبان جیمز که رهبر جدید گروه براوو است از یک یگان کماندو به آنجا منتقل شده است و در ابتدای کار و در اولین ماموریتش از دیگر همرزمانش متفاوت جلوه می‌کند. فردی با جسارت، دلیر، کاردان، متخصص در خنثی‌سازی بمب، صبور و دارای رکورد 873 بمبی که خنثی کرده است.

علاقه‌مندم به جیمز بیشتر بپردازم چرا که معتقدم خانم کاترین بیگلو نیز به جیمز علاقه‌مند بوده و در واقع شخصیتی که فیلم را از ملال‌آور بودن نجات می‌دهد جیمز است.

این در حالیست که جیمز مردی است که همسر و فرزند خود را رها کرده و به جنگ آمده و گرایشات ناسیونالیستی نیز در وی مطرح نیست. آیا این عمل او بدرفتاری عاطفی وی با خانواده خود نیست؟ اگر نیست چگونه است که در کل روزهایی که آنجاست فقط یکبار با همسر خود تماس می‌گیرد اما با او صحبت نمی‌کند و بیننده را در این دو راهی می‌گذارد که آیا او از سر دلتنگی فقط خواسته صدای همسرش را بشنود یا از فشار وجدان و شرمساری با او صحبت نمی‌کند؟ اگر بخواهیم هر یک از این موارد را بپذیریم این قسمت از فیلم به سینمای بالیوود شبیه‌تر است تا هالیوود. البته نباید از این غافل شد که علاقه کارگردان به این شخصیت، باعث شده رفتار او را توجیه عقلانی کند تا هر کس بتواند از یکی از وجوه این شخصیت لذت ببرد.

اگر پاسخ به این سؤال که آیا جیمز با خانواده خود بدرفتاری عاطفی داشته مثبت است، آیا کارگردان از مکانیسم دفاعی سرکوبی، توجیه عقلانی و فلسفه‌بافی در مورد او استفاده نکرده است؟ به نظرم استفاده کرده و به شکل ماهرانه‌ای خودش و بیننده را نیز با استفاده از اینها توجیه کرده است.

با این کار گوئی این مسیر را برای جیمز انتخاب می‌کند و به او دیکته می‌کند که به خنثی‌سازی بمب بپرداز و به بچه‌های عراقی و خانواده‌های آنها فکر کن، به نحوی که گاهاً در ذهن من از آن نظامی، تصویری از یک لَلِه بچه‌های عراق نقش می‌بندد. اینکه متخصص خنثی‌سازی بمب مورد نیاز است می‌تواند استفاده از مکانیسم دفاعی فلسفه‌بافی باشد. چرا که در ارتشی مثل ارتش ایالات متحده این چنین کمبودهایی بعید به نظر می‌رسد و این جمله بیشتر برای توجیه شرایط جیمز در نگاه بیننده و ترغیب بیننده به رویگرداندن از خانواده جیمز است.

اینکه در ابتدای فیلم جمله‌ای آورده می‌شود و جنگ را مخدر و سربازان را که درگیر آن هستند معتاد می‌داند می‌تواند مبین این باشد که فشار روانی ناشی از اعتیاد به افیون جنگ باعث شده تا جیمز داوطلبانه خانواده خود را ترک کند و به جنگ عراق بیاید و تسلیم اعتیاد به جنگ شود!؟

جیمز تنها یک سرباز است که خصایص و شخصیت واقعی یک سرباز را به نمایش می‌گذارد و به هیچ وجه یک قهرمان نیست. اگر بخواهیم جیمز را از این حیث به خوب، بد و یا ایده‌آل تقسیم کنیم کاملاً غلط است که البته این تلاش از سوی کارگردان مشهود است. اگر جیمز را مترادف واقعیت فرض کنیم، واقعیت نه بد است نه خوب و نه ایده‌آل؛ واقعیت، واقعیت است، آن چیزیست که هست، وجود دارد و جاریست و باید وجود داشته باشد.

برای تشریح بهتر شرایط جیمز نسبت به محیطی که در آن قرار دارد از دیدگاه روانشناسی نظامی به این موضوع می‌پردازم.

از این رویکرد ما در عصری زندگی می‌کنیم که هنوز هم سلاحهای اتمی با قدرت تخریب بسیار بالاتر از بمب هیروشیما، در دسترس بسیاری از کشورهاست، و کوچکترین عمل پرخاشگرانه می‌تواند فاجعه‌ای زیست‌محیطی و انسانی ببار آورد. و این تصور را داشته باشید که گروهبان تامسون و یا سنبرن و یا سرهنگ فرمانده، مسئول تصمیم‌گیری برای شلیک آن باشند، همین الان که احساس کنید کلید بمبی هسته‌ای در دست آنهاست آیا وحشت نمی‌کنید؟ و اگر این کلید در دست جیمز باشد چطور؟ فکر می‌کنم اگر کمی تأمل کنید بگویید باید حتما در دست او باشد، چرا که می‌دانید او حداقل بیجا شما را درگیر یک جنگ هسته‌ای تمام عیار نمی‌کند.

بطور کلی افراد و ملتهای مختلف می‌توانند نسبت به جنگ تمایلات و حالات گوناگونی داشته باشند، افرادی که گذشته آنان از رفتار خشونت‌آمیز حکایت دارد بیشتر در یک عمل فعالانه پیشقدم می‌شوند و در زمره کسانی قرار می‌گیرند که در «خشونتهای غیر لازم» دوران جنگ مشارکت می‌کنند. همانطور که در فیلم می‌بینیم تامسون و سنبرن ترک کردن خیابان بمب‌گذاری شده و منفجر کردن بمب را به خنثی‌کردن آن ترجیح می‌دهند در حالیکه رسته آنها انفجار بمب نیست، خنثی‌سازی بمب است و جالب اینکه اسم رمز آنها هم بلستر (منفجر کننده) است. مثل اینکه تعمیرکاری باشد که فقط تعویض قطعات را بلد باشد آنگاه او دیگر باید تعویضکار خوانده شود. آیا شما برای تعمیر اتومبیلتان به تعویضکار مراجعه می‌کنید؟ و آیا سربازی را که قتل انجام می‌دهد قاتل می‌نامید یا سرباز؟ و حال اگر سربازی، سرباز باشد، نام دیگری برای او انتخاب می‌کنید؟ در هر حال سرباز کیست؟

آن دسته از سربازانی که رفتاری منطبق‌تر با قوانین جنگ دارند ممکن است از خود آن رفتاری را نشان دهند که پرخاشگری انطباقی نامیده می‌شود. همچنانکه دیدیم جیمز برای کنترل‌کردن راننده تاکسی اسلحه را به سمت او می‌گیرد و او را متوقف می‌کند و او را کنترل می‌کند و حتی تیراندازی او برای کنترل راننده است نه کشتن و از شر او خلاص شدن. اگر در اینجا بگوییم جیمز سربازی دلیر باهوش و... است مثل این است که در قرن 21 معلمی را بیابیم که شاگردان را کتک نمی‌زند و بگوییم او مهربان و... است.

البته این در حالیست که دارندگان رفتار نابهنجار، آن رفتاری را از خود نشان می‌دهند که پرخاشگری خصمانه نام دارد. در صحنه‌ای از فیلم دیدیم که سنبرن به الدریج پیشنهاد می‌کند جیمز را در حادثه‌ای ساختگی به قتل برسانند و در صحنه‌ای دیگر سرهنگ فرمانده دستور کشتن مهاجم زخمی را صادر می‌کند بدون اینکه هویت او را کاملاً بشناسد و یا به فرد مهاجم قبل از مرگ، فرصتی برای دفاع داده شود. آیا این از انسان قرن 21  بعید نیست؟

مراد اصلی از پرخاشگری انطباقی، موفقیت فرد در رویارویی با دشمن است. در این نوع رفتار، هدف کنترل دشمن است نه نابود کردن آن. پس اعمال خشونت حین جنگ همان چیزیست که فرد بیمار روانی به خاطر آن وارد عرصه نظامی و سیاسی شده تا چهارچوب امنی برای تخلیه ناکامی‌ها، کینه‌ها و دشمنی‌های خود بیابد.

بهتر بود بجای قهرمان جلوه دادن جیمز، تأکید بر این بود که جیمز سربازی است که در قرن بیست و یکم زندگی می‌کند و انتظارات جامعه بشری چیزی شاید بیشتر از جیمز باشد. در صورتی که سطح انتظارات جامعه از قشری، توسط رسانه‌ها و جامعه هنری، بدین شکلها پائین آورده شود، باعث پسرفت و حداقل در جا زدن آن قشر از هر حیث خواهد شد.

در جایی از فیلم سنبرن جعبه‌ای از زیر تخت جیمز بیرون می‌آورد و از جیمز سوال می‌کند که اینها که داخل جعبه‌اند چه چیزهایی هستند، جیمز می‌گوید: «این جعبه پُر از چیزهایی هست که نزدیک بوده به کُشتنم بِدَن». در واقع او به خاطراتی اشاره می‌کند که به او اعتماد به نفس می‌دهد و او می‌تواند به هر بار جستن از مرگ و فائق آمدن بر آن افتخار کند. ما انسانها همیشه از خاطرات رنج‌آور و سختمان تعریف می‌کنیم که به این طریق بگوییم که هستیم و اینگونه توانستیم بر مشکلات فائق آییم و هر چه درگیری با مشکلات رنج‌آورتر باشد احساس درونی ما بهتر و افتخارآمیزتر است. در این صحنه جیمز هم این احساس را دارد که توانسته از پس موانع زیادی آن هم از نوع بمب برآید و به امروز خود افتخار کند. وقتی جعبه جیمز را دیدم به یاد مدالهایی افتادم که ژنرالها به سینه‌هایشان آویزان می‌کنند.

نکته دیگری که نظرات را جلب می‌کند و شخصیت جیمز را از دیگران جدا می‌کند این است که او همیشه از زنده بودن حرف می‌زند. زمانیکه سرهنگ فرمانده از او می‌پرسد چطور بمبها را خنثی می‌کنی، می‌گوید: هر طور که زنده بمانم. او در مورد دیگران هم به زنده ماندن فکر می‌کند، علاقه‌ای به فکر کردن در مورد مردن و کشتن ندارد، آنچنانکه در صحنه‌ای وقتی آن مرد عراقی که جلیقه انفجاری پوشیده و درخواست کمک می‌کند تا از بمبها جدا شود، علیرغم نظر سنبرن، کنار مرد می‌ماند و تمام تلاش خود را می‌کند. هر چند موفق نمی‌شود اما تقلاهایی که برای باز کردن قفلها در لحظات پایانی تایمر بمب داشت هر بیننده‌ای را به تحسین وا می‌داشت. تلاشهای جیمز شاید منوط به این بود که فردی که جلیقه انفجاری بر تن داشت دائم اشاره به این می‌کرد که او خانواده دارد و صاحب فرزند است و جیمز خود را به خطر می‌اندازد تا او را نجات دهد. اگر جیمز تا این حد نسبت به همسر و فرزندان آن فرد، احساس مسئولیت می‌کند آیا در همان زمان نسبت به همسر و فرزند خودش نیز این احساس را دارد؟ و اگر دارد چه چیزی بازنمائی کننده این احساس در اوست؟

وجه اشتراک این فیلم با دیگر فیلمهای جنگی که به موضوع عراق پرداخته‌اند این است که دوباره در مبارزه با تروریسم، نیروی نظامی و عملیات‌های گسترده را علیه این پدیده، مقدم دانسته و به نوعی مهر تأییدی است بر اینکه با یک تفکر باید با سلاح و نیروی نظامی برخورد کرد و آنرا از بین برد. اینکه برای مبارزه با یک تفکر هر چند منحط، از جنگ و نابودی استفاده کنیم خود یک پرخاشگری خصمانه است مثل اینکه از کارد آشپزخانه برای قتل انسانی بهره بگیریم. هر قفلی کلیدی دارد و کلید باز کردن این قفل، مقابله با تفکر تروریسم از طریق فرهنگ‌سازی و آنچه جامعه‌شناسان، روانشناسان، روشنفکران و دیگر دست‌اندرکاران، عمری را وقف مطالعه و شناخت آن کرده‌اند، می‌باشد.

نویسنده: سعید متشکری

منبع: www.passageway.persianblog.ir

www.motshakeri.blogfa.com

/ 0 نظر / 68 بازدید