نقد روانشناسانه سینما و تئاتر Movie and Theatre Psychological Critique

 
نگاهی به فیلم قبل از طلوع آفتاب Before Sunrise
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٩
 

 

شاید می‌شد طور دیگری باشد ولی وقتی آفتاب عالمسوز «واقعیت»، به نحوی ظالمانه در افق ذهن ما طلوع می‌کند، مجبوریم کوتاه بیاییم و از فکر رسیدن به ایده‌آل‌ها بگذریم.

 

قبل از طلوع آفتاب، فیلمی است متعلق به تاریخ سینما، به کارگردانی ریچارد لینکلیتر (Richard linklater)، که از زمان اولین نمایش آن در سال 1995 تا به امروز، نظرات مثبتی را به خود جذب کرده است. این فیلم، داستان آشنایی دو جوان عاشقپیشه در قطار است که در یک بعد از ظهر، موقتا در شهر وین پیاده شده و تا صبح روز بعد همدیگر را همراهی می‌کنند و رابطه‌ای رمانتیک بین آنها شکل می‌گیرد که سرانجامی نامعلوم دارد.

در واقع این فیلم رابطه دو جوان امروزی است. تمایلات و غرایزی طبیعی که علم امروز، آن را هنجار در نظر می‌گیرد و ذهن بیننده آنرا می‌پسندد، آنها را به همدیگر سوق داده و رابطه‌ای رمانتیک را پایه‌گذاری می‌کند. رابطه بین آنها، قلب هر بیننده‌ای را مملو از احساسات می‌کند و ناخودآگاه، داستانهای عاشقانه بزرگی که در حافظه تاریخی مردم، حیاتی جاودان دارند، به اذهان تشنه عشق، متبادر می‌شوند. ولی اگرچه ذهن جستجوگر ما منتظر است تا شاهد وصال دو عاشق باشد، در نهایت چیزی جز فراق نمی‌بیند. حقیقت این است که ذهن ما پس از همذات‌پنداری با قهرمانان جوان فیلم، سرشار از خوشی و لذت می‌شود و در اثر فراق آنها، ذهن و روان ما نیز دچار ناکامی می‌شود. در اینجا، آنها با تجسم وعده دیداری شاعرانه در آینده، (به تعویق انداختن) بر غلیان احساسات خودشان غلبه می‌کنند. ولی وضعیت تماشاچی متفاوت است. ما از مکانیسم دفاعی انکار استفاده می‌کنیم و جدا شدن آنها را جدایی در نظر نمی‌گیریم.

یکی از تحسین برانگیزترین و شورانگیزترین نقاط عطف داستانهای عاشقانه بزرگ، از جمله شیرین و فرهاد، رومئو و ژولیت، و امثالهم، پایداری عشاق بر سر عشق، و تلاش و کوشش آنها برای فائق آمدن بر موانع عشقشان است. در این فیلم، مشاهده می‌کنیم که آنها تلاش چندانی برای ادامه رابطه نمی‌کنند و تا لحظه آخر، از ابراز خواسته واقعی خودشان طفره می‌روند. حتی بیان حقیقت هم باعث نمی‌شود که همدیگر را در آن لحظه رها نکنند و این چیزی است که با آنچه در داستانهای عاشقانه قدیمی وجود دارد، همخوانی ندارد.

دوست دارم با این جمله شروع کنم که مردان و زنان نمی‌توانند فقط دوست باشند.

و دوست دارم با این جمله ادامه دهم که بیشترین چیزی که در روابط رمانتیک وجود دارد، چیزی است که اصطلاحاً «وانمودسازی هیجانی» نامیده می‌شود و بنابراین محتوای گفتگوها و تعاملات موجود در این روابط، فریبنده و تا حد زیادی به دور از واقعیت است. بدین ترتیب، هر آنچه که بر اساس گفته‌ها و کردارهای ظاهری عشاق، به آن استناد شود، شاید نادرست از آب درآید. با در نظر گرفتن این مسأله بسیار مهم، به اضافه اینکه ما آدمها «زندانی کلمات و احساسات» خودمان هستیم، آنچه در ادامه می‌نویسم صرفاً نظرات من درباره این فیلم و درباره اینگونه روابط است.

 

در این فیلم ما نمود ترسی را شاهد هستیم که شاید فکر کنیم قبلا هم چنین ترسی در بین عشاق وجود داشته ولی شاید چنین ترسی، مدرن باشد که در دوره‌های قبلی تاریخ انسانها، سابقه نداشته است. بیایید باهم یک بار دیگر نگاهی به آزادی، آنطور که در دوران مدرن وجود دارد، بیندازیم. برای اینکه بتوانیم جریان فیلم را دنبال کنیم، من از این منظر به آزادی مدرن نگاه می‌کنم که امکان و توان انتخاب از بین گزینه‌های زیادتری است. یعنی قبلا هم آدمهایی همدیگر را در شرایطی می‌دیدند و مبتلا به عشق هم می‌شدند. ولی تعداد کسانی که ممکن بود یک نفر آنها را ببیند و ازدواج با هر یک از آنها برای او، شدنی باشد، خیلی کمتر از زمان حال بود و در نهایت معمولا بهترین را برای خود انتخاب می‌کرد. ولی در دوران مدرن که هم اکنون ما در آن بسر می‌بریم، هر کسی قبل و حتی بعد از ازدواج، با افراد بسیار زیادی آشنا می‌شود که هم بهتر از تجربه‌های قبلی است و هم برای او شدنی است که با آن شخص رابطه رمانتیک برقرار کرده یا حتی با او ازدواج کند. کنار آمدن با این عشقهای بالقوه و راضی شدن به زندگی فعلی، یکی از چالشهای بزرگ در دوران مدرن است.

در این فیلم به این موضوع اشاره می‌شود که هر یک از کاراکترها قبل از ملاقات همدیگر، روابط رمانتیک متعددی را تجربه کرده‌اند. ولی در کمال تعجب مشاهده می‌کنیم که برخلاف روابط رمانتیکی که برای ما آشناتر هستند چندان تلاشی برای حفظ رابطه عاشقانه یا حتی ابراز عشق نمی‌شود. طوری که جمله آشنای «دوستت دارم» را از فیلم، کاملا حذف کرده‌اند. آنها از ترس «شکست رمانتیک» که ناشی از تجربه‌های قبلی است، ایده‌آلهایی را مطرح کرده و از ابراز مستقیم عشقشان خودداری می‌کنند.

 

بغیر از این، فکر اینکه، این رابطه هم احتمالا مثل رابطه‌های قبلی ممکن است گذرا باشد و باز هم عشق جدیدی پیدا شود که بهتر از این باشد، مانع از ایجاد رابطه متعهدانه می‌شود. حتی ترس از شکست و پیش بینی احتمال کم شدن عشق، یا خیانت، غریزه انتقام را برمی‌انگیزد بطوری که بحث کشتن و افکار مربوط به پیش بینی چنین شکستی، از ابتدای فیلم و در چندین نوبت به راحتی مطرح می‌شود. این ترس و این پیش بینی، مانع از شکل گیری رابطه متعهدانه است. باید توجه داشت که در گذشته، ترس عاشق، ناشی از موانع رسیدن به معشوق بود و امروز، ترس حاصل از پیش بینی طرد شدن توسط معشوق.

شکست عشقی که ناشی از جدایی یا طرد می‌باشد، آسیب بزرگ و تحقیرآمیزی به خودپنداره و عزت نفس وارد می‌کند. وقتی من عمیقاً خاطر کسی را می‌خواهم اما او اهمیتی به من نمی‌دهد، مثل این است که آن ارزشی که من برای خودم قائل هستم از نظر معشوق، ارزشی منفی است. احساس بی‌ارزشی و گاهی تنفر از خود، حاصل آسیب به عزت نفس است (در جایی از فیلم، جسی می‌گوید، تو بعد از مدتی، در اثر دیدن من احساس حال بهم خوردگی خواهی کرد). کسی که چنین احساسی نسبت به خودش دارد در روابطش با سایرین و البته با معشوق، خواسته‌ها و نیازهای واقعیش را کمتر بیان می‌کند و شاید اصلا بیان نکند. در اینصورت رابطه محکوم به فناست. اگر چنین شخصی، انتظار داشته باشد رابطه بهم بخورد یا بر اساس تجربیات گذشته بداند که احتمال قطع رابطه وجود دارد ممکن است کلاً از روابط، اجتناب کند یا فقط رابطه دوستانه عادی برقرار کند که در این نوع رابطه، چندان لازم نیست نیازهای دو طرف بیان شود. کسی که دچار شکست عشقی می‌شود، مسلما در عالم واقعیت می‌تواند عشق دیگری پیدا کند که حتی مناسبتر از قبلی باشد. ولی بعضی از عشاق نمی‌توانند جدایی یا طرد را تحمل کنند و مرتکب خودکشی یا قتل معشوق می‌شوند. جسی و سلین یک قدم زودتر، با پیش بینی احتمال بروز چنین شکستی، دچار ترس از وقوع مجدد تجربه دردناک طرد و جدایی می‌شوند.

 

مثل ترس از پرواز با هواپیما که اجتناب از پرواز را بدنبال دارد، ترس از شکست رمانتیک، مانع از بیان خواسته‌ها و علایق واقعی می‌شود و اصولاً مانع از شکل گیری یا عمیقتر شدن رابطه می‌شود. عشق در قلب عاشق شعله‌ور است ولی وقتی فکر می‌کند ابراز عشق، خطرات و رنجهای زیادی به بار می‌آورد، ترس بوجود می‌آید و عشق را مثل زنجیری بر گردن خود می‌بیند که مانع از لذت بردن از زندگی است.

در هر صورت، جسی و سلین طی یک شب، موقعیتی را درک می‌کنند که احساس می‌کنند بهتر از موقعیتهای قبلی آنهاست. موقعیتی که فقط خیالی و رویایی نیست بلکه شدنی است و آنها می‌توانند به رابطه‌شان ادامه دهند. ولی از فکر این عشق، کوتاه می‌آیند و از هم جدا می‌شوند. درست در همین لحظه جدا شدن است که ما صادقانه‌ترین جملات را می‌شنویم که در جهت ملاقات دوباره، و در حقیقت خواهشی درونی برای تکرار شدن لذت تجربه شده در شب گذشته است.

 

ما آدمها عشق را مأمنی بهشتی و آسمانی تصور می‌کنیم. شدت عشق و احساس یکی شدن عاشق و معشوق، خیال باطل احساس امنیت را بوجود می‌آورد. یعنی هوس زندگی شاد تا ابد، پس از امنیت یافتن در آغوش معشوق، که همان چیزی است که در زیر لایه عشق قرار دارد. درحالیکه عشق پناهگاه چندان امنی نیست و بلکه پرمخاطره است. عشق آزادانه در آسمان پرواز کردن و غوطه‌ور شدن نیست. بلکه شرایطی را با خود به ارمغان می‌آورد که باعث می‌شود عشق، زنجیری محدودیت‌آفرین باشد که تحمل کردن آن بسی دشوار است.

زندگی راحت و آسوده با کسی به مدت طولانی، شرایطی دارد که ارتباطی به عشق ندارد. بلکه کارهایی را ایجاب می‌کند که ممکن است حتی از آنها بیزار باشیم، مثل پرداختن پول قبض آب و برق، نظافت منزل، بحث بخاطر انتخاب روش انجام کارهای منزل و ... . برخلاف این واقعیات، جسی و سلین در فیلم به کارها و فعالیتهایی می‌پردازند که تنها تأثیر آن فعالیتها، احساس خوب کنار هم بودن است، کارهایی مثل گوش دادن به موسیقی، گفتگوهای طولانی، پرسه زدن با همدیگر و ... که اگرچه جلوه‌های عشق عمیق هستند، برای حفظ و ادامه زندگی مشترک بی‌تأثیرند. از اینرو با فرا رسیدن صبح آگاهی و دمیدن آفتاب واقعیت، و با شروع زندگی خسته کننده و دچار روزمرگی، دنیای عشق فانتزی همچون برف در برابر این آفتاب، ذوب می‌شود و به پایان می‌رسد. رنج این زندگی کسل کننده، ترس از شکست، و در نهایت، امید به فردایی بهتر، آن چیزی است که در پایان دو عاشق بر دوش می‌کشند.

 

در پایان، یک بار دیگر یادآوری می‌کنم که آنچه خواندید نظرات من درباره این فیلم و این گونه روابط است؛ و البته ممکن است با آنچه سازندگان فیلم، قصد بیان آنرا داشتند به کلی متفاوت باشد.

نویسنده: آرش اقدم